تبليغاتX
هنوز

تصویر زیر متعلق به اولین زن محجبه (اماراتی) مسابقات پاتیناژ است.  چیزی که در کشور خودمان هم بسیار مورد تقدیر است و هر از گاه بانوان تکواندوکار و نینجا و ... با قید محجبه به نیکی یاد می شود.

 hejab - هدهدکیان

اما بگذارید نظرم را واضح بگویم حجاب یک رسم نیست که بتوان با صرف پوشانیدن موها یک نفر را محجبه نامید. حجاب یک روح یا باطن دارد و یک صورت . صورت حجاب مشخصا تعریف ثابتی دارد و البته بخشی از این تعریف پوشانیدن برجستگی های بدن است که صراحتا در مثال های بالا نقض می شود. یعنی اساسا زنانی که با افتخار محجبه می نامیم اصلا همان صورت حجاب را هم رعایت نکرده اند.

اما باطن حجاب آن است که زن دست از جلب توجه دیگران به خاطر زن بودنش بکشد. یعنی زن به ورزش و فعالیت اجتماعی بپردازد بی آنکه بخواهد بگوید من زنم و زیبایی من تو را مسحور می کند.

 

و اما مطلب دوم

پیش تر از این ها که شیعه نه قدرتی داشت و نه نفوذی، نوکران شیطان امام شیعیان را در یک صحرای سوزان سربریدند و حرمش را به اسیری بردند. حالا اگر یک نوکر شیطان به اماممان توهین کند نباید فکر کنیم که خدا بر او عذاب نازل می کند. نه! خدا دنیا را عرصه اختیار قرار داده و برای هر کس وظیفه ای تعیین نموده است و وظیفه ما که ادعا شیعه بودن داریم دفاع از حریمی است که به آن عشق می ورزیم.

+ نوشته شده توسط حمزه هدهدکیان در سه شنبه 26 اردیبهشت1391 و ساعت 9:33 قبل از ظهر |

چه خون دلها خوردم و حتی چه شب ها که بیدار بودم.یادم نمی رود که ترم اول از فرط استرس زونا گرفتم

و حالا این مدرک را تحویل داده ام به اداره برای اضافه حقوقی در حد 20هزار تومان!

بگذریم ، غرض از غر زدن تشکر نامه ایست که در پی به عرض می رسد.

(شایان ذکر است این تشکر شامل حال خویشان واساتید و همسر گرامی نیست و الا اسامی آنان را نیز مرقوم می نمودم)

madrak - هدهدکیان

تشکر می کنم به ترتیب زمان نقش آفرینی

از صادق و رحمان

برای مهربانی و مهمان نوازی های گوناگون که در خانه اشان همیشه جایی برای خواب و سه وعده غذا پیدا می شد. آنان که ظرف شستند و غرولند صاحب خانه شنیدند به دو گناه :

1. سکنی گزیدن به شاهرود در ترم پنجم وششم

 2. رفیق بودن با من و امثال من

برای مهمانوازی های ابراهیم

که اتاق دو نفره اش را گاهی سه و حتی چهار نفره اشغال کردیم

ایضا رحمان جهت راه اندازی فرایند دفاع

برای امیر علیزاده

که تمام کارهای دفاع را انجام داد، پرینت گرفت و حتی شیرینی دفاع را پخش کرد

برای مسعود یارضوی

که تامین بودجه کرد، سنگین!

تا سفر برای دفاع ، سفری دلپذیر باشد و ختم به زیارت شود. روزگار به او قرض نیکو دهد!

و بازهم از مسعود که مثل مرد تمام صرافی های تهران را برای ترانسفر 200 دلار زیر و رو کرد و موفق هم شد

از فرازم شهنی و امیر سالاپور برای تلاش هایی که برای ترانسفر پول داشتند و ناکام ماند

از آقای مانشتی که نمی شناختمش اما خیر خواهانه در ترجمه مقالات کمک کرد

از روح الله دهقان

کسی که وقت گذاشت و پایان نامه را به تایید نهایی رساند ، او هم پرینت گرفت و دوید!

از سیامک آذر گشسب

که به تاوان قبولی در مقطع دکترا در شاهرود ، تمام کارهای فارغ التحصیلی را تارسیدن به مدرک انجام داد و  میزبانی آخرین دیدارم از شاهرود را بر عهده گرفت

و دوباره از مسعود که نه تنها سه روز میزبانی کرد که مدرک جا مانده ام را پست کرد.

و از همه ی دوستانی که امیدوارم کند ذهنی مرا به خاطر به یاد نیاوردنشان یا به یاد نیاوردن سایر الطافشان در این زمینه ببخشند و به پای بی هواسی و نه ناسپاسی بگذارند.

همیشه قلک فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان هرکه هست آجر باد

 


برچسب‌ها: مسعود, شاهرود, رحمان, صادق
+ نوشته شده توسط حمزه هدهدکیان در شنبه 23 اردیبهشت1391 و ساعت 1:49 بعد از ظهر |
تمام ثانیه ها بوی عشق می دادند
و کوچه کوچه ی  ذهنم پر از غزل می شد
سفید بود و سبز
سبز کم رنگ بهاری
وزنی نبود
حتی  قرار نبود قافیه ای در کار باشد
فقط ترانه ی باران ،خنک نسیم بهار
مست روشنایی ذهنم پشت چشم های بسته می شدم
و کمی دلتنگ
 غوطه می خورد احساس آشنایی تو در تمام احساساتم
بوی اقاقیا
حس تنهایی
دوستی هایی از جنس شاد بودن

 


برچسب‌ها: دل نوشته
+ نوشته شده توسط حمزه هدهدکیان در سه شنبه 19 اردیبهشت1391 و ساعت 1:12 بعد از ظهر |

اصلا قرار است یک عده ای مثل من باشند (جماعت اول ) و همیشه بدوند که کار یک عده ای را که خوابند و حوصله ندارند و به اندازه من حقوق می گیرند (جماعت دوم) را انجام دهند و غیر از ما دو جماعت می مانند دو جماعت دیگر که شاید به نوعی خاص باشند (نه خواص) یکی جماعت پدر...  (جماعت سوم) که روی بیت المال چنبره می زنند و هر از گاهی که یک سوراخ به چاه نفت دیگری باز می شوند بدو بدو می آیند که سهم از این چاه هم بگیرند و جماعت آخر (جماعت چهارم) که خیلی خیلی کم شده اند٬ جمعیتی که نمی خواهند بذارند اینها نفت اضافه دیگری گیرشان بیاید که معمولا هم شکست می خورند.

القصه در این مدار صفر درجه تا بوده امیرکبیر کشته شده و مردم هم یا خفه بوده اند و یا نمی دانسته اند که اصلا امیرکبیر کیست  و همین هم خواهد بود

 چرا که ما جماعت اول همیشه سرمان شلوغ تر از آنست که حتی به جماعت دوم اعتراض کنیم چه برسد به حمایت از جماعت چهارم در برابر جماعت سوم و واقعا که می شود خواند

تناور می شود گر تیغ های مسلخ دشمن
گناهش در سکون گردن من بود باور کن


اوایلی که آی پرس راه افتاد گفتم فلانی این دفعه کمکت می کنم تا تنهایی از پادرت نیاورد و آنقدر از او بی خبر ماند که ناگهان خبر دار شدم باز هم جماعت سومی ها کار خود را کرده اند

خدا ما را بیدار کند

+ نوشته شده توسط حمزه هدهدکیان در جمعه 1 اردیبهشت1391 و ساعت 1:10 بعد از ظهر |

اولین بار که در سینما فیلم را دیدم هنوز بار منفی کمی در ذهنم وجود داشت. همین قدر که در یک نقد خوانده بودم این فیلم می گوید که سنت آلزایمر گرفته و فقط به مدد مذهب که خود نیز فقیر و نیازمند این و آن است می تواند زنده باشد. و نسل حاضر میان دو تفکر ناراضی که یکی ماندن و اصلاح را می خواهد و دیگری رفتن و خلاصی را ، مردد است.

 Nader-and-Simin-a-separation - هنوز Web Site

فیلم را همان عید 89 در سینما دیدم و اگرچه مثل دیگر کارهای فرهادی تاثیرگذار و غیرمنتظره بود اما لحنش دلم را زد. حقیقت این بود که در فیلم فرهادی بیشتر از چند صحنه و چند جمله ( آن هم با خوش بینی) چیزی جز درد و تباهی به تصویر کشیده نشده بود. این ماجرا گذشت تا بعد از جوایز متعدد " جدایی نادر از سیمین " و حتی تیتر اول شدن در imdb دوباره تصمیم گرفتم که فیلم را ببینم.
"یک جدایی" واقعا حتی لحظه ای تصویر روشنی از ایران نشان نمی دهد: دادگاه های شلوغ ، مسئول پمپ بنزینی که نمی خواهد بقیه پولت را پس بدهد، مردمی بیکار و فقیر و دروغگو و جالب آنکه تنها کسی که از اول تا آخر فیلم یک دروغ هم نمی گوید می خواهد از ایران برود. فیلم حتی دوست ندارد خانه نادری که مثلا دستش به دهنش می رسد را ، به اندازه خانه استیجاری من کارمند نو  و رنگ دار نشان دهد.
من نمی خواهم بگویم آنچه جدایی نادر از سیمین می گوید وجود ندارد ولی چیزهای دیگری هم وجود دارد. خانواده من ، شما و هزاران نفر دیگری که نمی خواهند طلاق بگیرند، کوچه های سنتی و ساختمان هایی زیباتر اصلا چرای جای دوری بریم فیلم یک حبه قند با تمام مشکلاتی که نشان می دهد حداقل در ذهن یک مخاطب تصویر شاد و پر از رنگ از سنت درب و داغان همیشه برق رفته! نشان می دهد
و اما اسکار:  از 1998 به این طرف یعنی 14 سال است که جوایز اسکار را دنبال می کنم و چکیده آنچه که به استقرا به آن رسیده ام اینست:
اسکار قطعا به یک فیلم خوش ساخت و موافق با سیاست های هالیود تعلق می گیرد.
یعنی هرگز فیلم آژانس شیشه ای حتی اگر تمام دنیا آن را فیلم خوبی بداند نامزد اسکار نمی شود البته همانطور که فیلم های تاریک تر از "یک جدایی" مثل "آواز قو" یا "زندان زنان" نخواهند شد.

asghar-farhadi - هنوز Web Site

و اما اصغر فرهادی 
مبارکش باشد و ان شاالله که بازهم فیلم بسازد چرا که زیبا می سازد هرچند ای کاش کمی شبیه ارتفاع پست ( به عنوان نویسنده ) یا رقص در غبار 


برچسب‌ها: سینما
+ نوشته شده توسط حمزه هدهدکیان در سه شنبه 9 اسفند1390 و ساعت 7:40 قبل از ظهر |
غزلی داشت جان می گرفت

گاه گاهی قلمم بوی تو را می گیرد
یا هر از گاه سراغی ز خدا می گیرد

که ناگهان در پیچ و خم چکش کاری مصراع اول بیت دوم  (رقص می گیرد و بی واهمه در دفتر دل) سامان شروع به حرف زدن کرد. هر کار کردم که زبان به کام بگیرد نشد و این شد که مطلبی ناقص و بی مغز مثل سایر مطالب وبلاگ بدنیا آمد.


اصلا سر کار نمیشه لطیف و پروانه ای شد. والا

بعدا نوشت:

این بیت رو حمید (یکی از همکاران) بعد از خوندن این پست سرود (البته یه کمی هم من تغییرش دادم)

گر که آفت به غزل ها افتاد
نیست تقصیر کسی جز سامان

 


برچسب‌ها: اداره, اشعار خودم
+ نوشته شده توسط حمزه هدهدکیان در یکشنبه 30 بهمن1390 و ساعت 9:7 قبل از ظهر |
اگرچه همین ۲هفته پیش برای بچه های اداره یکی دوساعتی کلاس آموزش آفیس داشتم اما از آخرین باری که رسما جایی درس دادم ۲ سال می گذره.

آخرین بار تو دانشگاه غیرانتفاعی شاهرود بهمن ۱۳۸۸ بود که برگه های ساختمان داده رو سپردم به اتاق! آموزش و رفتم و حالا بعد از دو سال دیگه نتونستم مقاومت کنم.

یکی از دوستام زنگ زد و گفت حاضری ساختمان های گسسته درس بدی و من با اینکه خیلی وقته دیگه کاری غیر از کار کارمندیم قبول نمی کنم نتونستم بگم نه، قبول کردم و همین باعث شد دوباره یاد روزایی بیفتم که تو شاهرود مثلا استاد بودم.

از اونجایی که خودمو می شناسم و می دونم از من نمره ده تر پیدا نمیشه توصیه می کنم بیاین بردارین بعیده کسی زیر ۱۳ بگیره


بعدا نوشت: راستی بد نیست مطلب انواع امتحان رو مرور کنید به نظرم یکی از مطالب خوب وبلاگمه


برچسب‌ها: تدریس, شاهرود
+ نوشته شده توسط حمزه هدهدکیان در سه شنبه 25 بهمن1390 و ساعت 11:52 قبل از ظهر |
محو می شوی در این همه آرزو و حادثه، از آزمون دکتری گرفته تا حسرت اینکه احساس می کنی حیف تو که فقط تایپ کنی و دریغ از خلاقیت و امید به خدا، که رزاق اوست نه مدیر اداره
 و نگرانی که قیمت دلار زیاد شد و مسولین چرا خوابند و می خواهی بورس باز بشوی و اوووووووووه
 و یاد رفته دیوانه بازی چند روز پیش و اصلا هم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده، چراکه زندگی همین است.
غربت غریبی تمام وجودت را گرفته درست مثل آدمی که وسط یک اقیانوس باشد و هر طرف فقط آب و آبی   و   آبی و آب
حسام زنگ می زند می خواهد هتلی در شاهرود بگیرد برای دفاع همسر گرامی اش و تو راهنمایی اش  می کنی
و چقدر جالب که حسام خود من بود و من خود حسام
و تو یاد هتل پارامیدا و بسطام و دفاع می افتی
می خندی که پاورپوینتت را 4 ساعت به دفاع اصلاح کرده ای و اینقدر تنبلی واقعا نوبر است
یکی می پرسد هنوز عاشقی و بدون شک فقط این همه احساس را که می بینی مطمئن می شوی عاشقی، بیشتر از پیش نباشد کمتر هم نیست

storm - هنوز Web Site


طوفانی از تغییرات را می خواهی به راه بیاندازی و همه مسخره ات می کنند که چند سالی هست این طوفان را وعده می دهی
اما من مطمئنم که باید این کشتی را در درون بیابان بسازم
طوفانی به راه خواهم انداخت...

 


برچسب‌ها: دل نوشته, حسام
+ نوشته شده توسط حمزه هدهدکیان در سه شنبه 11 بهمن1390 و ساعت 1:18 بعد از ظهر |
گفتم یه مطلب رمز دار هم من بذارم
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمزه هدهدکیان در چهارشنبه 5 بهمن1390 و ساعت 12:6 بعد از ظهر |
مردی با دوچرخه به خط مرزی میرسد.او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد.مامور مرزی میپرسد : « در کیسه ها چه داری؟». او میگوید «شن»مامور او را از دوچرخه پیاده میکند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت میکند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمییابد.
بنابراین به او اجازه عبور میدهد.هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا میشود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار میشود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمیشود.
یک روز آن مامور او را در شهر میبیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او میگوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و میدانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد میکردی؟
قاچاقچی میگوید : دوچرخه!

بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل میکند


(این هم از همون نامه های سیستم پیامیه که قبلا هم اشاره کردم.)




دو هفته ای میشه  که راهی این شهر و آن شهرمو جالبه هر شهری هم که می رم یاد یکی از همکلاس های دوره کارشناسی می افتم

زرند:علیرضا عسکر زاده که داره دکتری می خونه و خانم محمدی که شعر هم می گفت

شهربابک: حسین رضایی بابک که اونقدر ادعای مرام داشت که به بابک مرامی مشهور بود و خانم آقابابایی و خانواده اش ( آخه همزمان دختر خاله و دختر عمو و سایر اقوامش هم دانشگاه باهنر قبول شده بودن)

رفسنجان: ولش کن ! از کل فک و فامیل خانومم گرفته تا اون دوره ی کذایی سه ماهه ای که می رفتم کارآموزیو و علی لطفی و حتی آقای هاشمی رفسنجانی و اووووو...

انار: احسان، کاندیدای دریافت جایزه بهترین دوست دوره ی کارشناسی از جشنواره دوستان

کوهبنان: علی اشرفی، که لغت chemistry رو "چه میسته ری" می خوند (سعی کنین با لهجه کوهبنونی! بخونین تا بفهمین چی می گم)
شهداد: این شهر به دلایلی مثل محرومیت ، اشرار، مانور شهدای نیروی انتظامی و ... منو  یاد مسعود  می اندازه

به هرحال اینا رو گفتم که اگه کسی اومد اینجا و مطلبی رو خوند و گفت بعد از دو هفته برداشته یه دونه از ایمیل های تکراریو گذاشته لااقل عذرمو بپذیره


برچسب‌ها: دوره کارشناسی, مسعود
+ نوشته شده توسط حمزه هدهدکیان در دوشنبه 19 دی1390 و ساعت 10:49 قبل از ظهر |